هنوز ساعت شعر می پوشم
و به آسانی به وقت زندگی و مرگ نگاه میکنم
اما نه! هنوز نباید بمیرم!
هنوز جوان دیدنم؛ جوان پریدنم
هنوز معناها را میچرخانم
و بُرشهای تازهاشان را مینویسم
نه هنوز نباید بمیرم.
هنوز پُرسشهایم رخشان است
و گامهایم پُر از هوای پرواز است
نه هنوز نباید بمیرم.
هنوز جانم را در اوج ننوشتهام
پیش از مرگ، شعرم را باید عروس کنم؛
و هر گیاهِ زیبایی را در باغچهاش بکارم
پیش از مرگ، شعرم را باید از گوهر وقت پُر کنم
وسقفش را از رزهای قرمز آویزان
پیش از مرگ، واژگان پوسیدهی شعرم را باید دور بریزیم
و شاخ و برگهای بیهوده را از درخشش عمقش کنار زنم
پیش از مرگ تا میتوانم باید گامهای شعرم را پیدا کنم
پیش از مرگ، شعرم را باید ببالانم
پیش از مرگ، شعرم را باید عروس کنم
هر کس قندی در تلخی مرگ آب می کند روزی
نه نه هنوز نباید بمیرم
نمی دانم از چه دارم این روز ها را
اما هرچه هست از غزل لبخند تو بود که شاخه های دلم جوانه زد
از تو زنده ام با تو زنده ام
اما باز می دانم
روزی از شتابِ شعر، ناگهان به خاموشی پرت خواهم شد!
فرا تر از آنچه که با چشمانت ببینی
زندگی در دنیای بی حساب، سوالاتی از ناشناخته ها
من اسیر این زندانم، سلول تکنفره ام تنها چیزی که می شناسم
فکر میکردم همه کرم هارا میشناسم
پلات، هامنت ها، تورکیا، نکپلکها ، آسکاریسها
اما تو یک کرم دیگری
محکومیتم آغاز شده و آینده آن چیزیست که از دست دادم
قسمت بعدی زندگی من مملو از صحنه های وحشتناک است
شب از ترس فردا تا صبح به کما میروم
صداها تعقیبم میکنند دیوانه ام میکنند
انگار راهی ندارم نامم را فریاد میکشند
باز هم اشتباه
زندگی ام وارونه شده
بدتر از آنچه با چشمانت ببینی
چقدر پیر شده ام
زمان دزد قهاریست
قلبت و چیزی به نام عشق، شکیبایی و شجاعت
صد حیف که روح من مرده تر از آنیست که بتوانی با چشمات ببینی
دست نیافتنی تر شده ام
تلخ مثل مرض قند!
در یک رویا
صعود می کنم به ابرها
با دستان لخت آسمان رام شده را لمس می کنم
در یک رویا
تو را از میان دنیا بیرون میاورم
سلطنت میکنم در افکار تو
وقتی برگها تا جاذبه میرقصند
تا مرز بوسه میروم و میمیرم
در یک رویا
لخت بر روی تپه ای ایستاده ام
به خودم نگاه می کنم
سعی می کنم جسد سرد خود را لمس کنم
تا ....را ببینم شاید گاهی باز
در یک رویا
در استخری از خون
شیطان عاشق و فقیر به سوی سکوی پرتاب می رود
چاره را بیچاره کرده
از واقعیات هیولایی آهنین ساخته
آماده ترک کردن حقایق می شوم
بیدار می شوم به سوی بازی که دنیا را صدا می کند
عشق بازی در خون
چه چیز در ذهنت است ؟
وقتی که شب بیدار می شود در آرزوهایت
یک رویای بی خط تلخ مثل قند
جهان یک بار دیگر چرخید
در تباهی و بد بختی لنگر انداخت
در گسترش سیاه چاله ای خود ساخته
مترسکی مسلح ایستاده
مزرعه را به آتش کشیده
کلاغان را به نشانه گرفته
از شهوت خون به خود می لرزد وقتی به سمت شهر می رود
عقده های این همه سال سکوت مترسک در مقابل کلاغان خوش مست
روزی که از درختی سبز رشد کرد
و خشک در خاک مزرعه کوبیده شد
با چکش زمان
ای کاش رها نمی کرد زمان را تا به امروز
زخم های چرکین بر قامته خشکیده اش
بوی باروت خون .... بوی علف و نم بارون
صدای انفجار و گلوله .... صدای دارکوبه عاشق
چوبه دار در پستوی نمور.... چوبه آواز بلبلان جسور
نعره های امروز .... سکوته دیروز
منطق دیوانه وار تمدن، از او جانیان خون خوار ساخت
سیاه ترین قسمت شب درست لحظه قبل از طلوع است
کلاغ هرگز این را فراموش نمی کند
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
تا فصلی تازه...
روزهاست این صفحه سیاه را فروخته ام قلم خریده ام ،خوب می نویسد ولی رنگ ندارد جامه سفید برتنم زیبا ست ولی به من نمی اید قلبم را رنگ کرده ام ...قرمز فرقی میان رنگها نیست انگار ادبیاتم را فراموش کرده ام همه جای بدنم را میخ صلح کوبیده ام کرم های ابریشم در دلم پروانه میشوند شمع و مه و پروانه... چه رویای زیبایی ولی این هم به من نمیاید دیگر کلاغ ها را دوست ندارم مترسک را نمی شناسم دیگر پابرهنه تا دیدار نمیروم رویا خشن ترین واقعیت زندگی من بود من یک بیمارم من یک بیمارم تلخی از زبانم نمی چکد کمی خنده کن برای من کمی گریه کن برای من خیلی ها برای این لحظه مرده اند خیلی ها برای این لحظه زنده اند نه اینها به من و تو نمی آید قلم ،صفحه را سیاه کن میخ ها، جامه سفید را پاره پاره کنید کلاغ ها، کرم های ابریشم را ببلعید شعله ها، بسوزانید شمع درویش را مترسک، باز رویایم را به هراس وا دار روزها ،ادبیاتم را برگردان تا تلخ شوم مثل قند
در میان نا کجا آباد
جایی که صنوبر های وحشی می رویند
مترسکی با اره برقی ایستاده
تا قبل از طلوع باید نسل به نسل بریده شوند
افکاری تاریک ودلسرد در ذهنش
......
در چشم مرد نگهبان
سوسو زدن شعله های آتش
او را به یاد سالهایی می اندازد که از دستش رفته اند
شکست ،خیانت ، انکار
زمان اوضاع را بهتر نمیکند
آتش را با چوب دستی تکان میدهد
پشت شعله ها به دنبال حقیقت میگردد
تمام آن روزهای افتخار آمیز را کجا جا گذاشته؟
دستش را بار ها سوزانده
دردی برای بلعیدن
تکه چوبهایی در انتظار سوختن
نگهبان شعله ها را به آغوش میکشد
به خود تلقین میکند که شعله ها نوازشش میکنند
مرگ را میبوسد ... میمیرد
فرسنگها دور تر
نا امیدانه اشک ریختن یک کودک
فرشته ای بی گناه
محروم از رویاهای کودکانه
چشمان معصوم کودک قرار نیست هرگز ببیند
قربانی بی عدالتی، نبرد نا برابر ،جنگ
کمی نزدیک تر
فرمانروایی ...
به سمت چوبه اعدام
با فریاد یک لاشخور برخواست
صدایی که قلبش را بدرد آورد
جانیان در پشش ، قانون در روبرویش
مقاومت در چشماش موج میزند
در مقابل قانونی که با آن مخالف بود
و حالا تنها میزبانش چوبه اعدام
و من ...
با ریتم تباهی میرقصم
مرگ در آغوشم
بر فراز زمینی که سرتاسرش محل دفن است
بی رغبت به بخشیدن خودم
کجاست روزی برای رهایی
کجاست یک زیبا روی خیالی
همچو یک حجاب سفید تر از برف
همچو یک مه زیبا بر من ببارد
خود را پاک کنم شاید از این هوشیاری نجات پیدا کنم
مست شوم تا تلخی این حقیقت تلخ
تو می بینی مرا
حقیقتی ماورای من است
مردی با راز
مردی بدون تاریخ
مردی تلخ مثل قند
باورم ده که روحم را میبری
باورم ده ...
دستانم را بگیر، مرا تا دیار آسودگی دنبال کن
کمک کن تا رگه مچم را بدرم
با من بمان تا گرمای خونم زمین سرد را بپوشاند
قلبم را نوازش کن، امیدت را رها کن از این عشق میرا
در دنیایی که همه به ندیدن مبتلا
چگونه دردی را ببینم که خود ساخته ام در چشمانت
درمان کن قلبم را پیش از آنکه بمیرد
مرهمی نیست بر زخم هایم
مرا از اینجا ببر
چشمانم را با زیباییت نابینا کن
امید میخشکد در فصل های دوری
رهایم نکن دراین سرزمین دلتنگی
با نگاه عاری از احساست
زندگی ام را در آغوش بگیر
پشت نقاب ،صورتم از اشک خیس
دلقکی فراریم از خنده ها
لعنت بر توهمی که سالها اسم حقیقت را بدل میکرد
بال فرشتگان، چنگال لاشخوران
ثانیه هایی که لحظه های عمرم را کم می کند...
روح من تو را صدا میکند
تیغ را بر رگم بکش تا با عشق تو رستگار شوم
تو یخ مرا شکستی و من اشک ریختم
تو خورشید را پوشاندی و من به خواب رفتم
تو حقیقت را برایم زمزمه کردی و من لبخند زدم
تو روح مرا بوسیدی و من جان دادم
چه خوش است پایان سرنوشت با تو
پیش به سوی رستگاری ...
عروس ها مرده اند در این شهر
احترام بگذار به فاحشه مقدس
بدنش را به تو هدیه داده
میپرستی بدنش را
کتاب های مقدس و خاکستری نورانی
چه می کنیم با این آیه ها
چه میکنیم با پستی
چه میکنیم با ترس از فردا
لحظه ها را میگاییم
چه میکنیم با شلاق زمان بر بدن
از خود بیگانه از خود پاشیده
یک بار مصرف
مینویسم از بزرگترین افتخار خالق
...
خالق عروسک های این دنیا
امشب که افق را به آتش میکشی
به خانه ات میاییم
از خشم اینکه از چوب وآهن ساخته شدیم
از اینکه , فکر میکنی همه اسرار خانه ات را میدانی
اما اسرار دیگری نیز هست
از عرش آسمانت خوب ببین
اشک های سربی ام بی صدا می ریزند
چی را به خوبی بدل کنم?
آموخته ایم از زندگی بترسیم
آموخته ایم از غرور و سیاهی لذت ببریم
در میان حصار درد
جنینم را کجا ی این دنیا رها کنم?
امشب سقوط بهشت را از تو می خواهیم
صدایت تنها واقعیت مرگبارست
صبر کن
صبر کن عروسک ساز
دروغ گفتم...